• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
  • جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
  • جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
  • پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
  • شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
  • دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
  • یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
  • چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
  • چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩
  • یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
  • جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩
  • شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
  • جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
  • سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
  • چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
  • جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
  • جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
  • یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
  • چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
  • جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
  • جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
  • شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
  • خودروی دست ساز تسلا......... TESLA CAR
  • جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
  • شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
  • شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
  • جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
کدهای اضافی کاربر



آئینه فروش شهر کوران
!برخی نوشته های این وبلاگ بسی سنگین اند.از سطحی خوانان خواهشمند است مراقب کمرشان باشند که نشکند
 
نویسنده: علی - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠

ترجیح میدهم ایرانی دلتنگِ وطن باشم تا ایرانی دلتنگ در وطن!

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

گور پدر همه ی فال های قهوه ا ُ ورق ,مخصوصاً ورق!
من تو را خواهانم   
بعد از این قصه این است...
 فقط  چای و بازیم نرد , حریفم روزگار...

نظرات ()



 
نویسنده: علی - چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
به ضیافتی بزرگ خوانده شدم
همه حرص میخوردند و من عشق !
نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩

هم دعا کن گره از کارمان بگشاید عشق.
هم دعا کن گره ای تازه نه افزاید عشق.

نظرات ()



 
نویسنده: علی - پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

خوشباورانه ،
راهی را که ساده تر به نظر می رسید انتخاب کرد .
احمقانه ترین انتخاب !

 

نظرات ()



 
نویسنده: علی - سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩




تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر این باغچه خانه ما سیب نداشت

دخترک خندید ،
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ دختری چون معشوق
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"
او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
"
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

پی نوشت: کاش او میفهمید...
پی نوشت:مصدق.فرخ زاد.نوروزی.

نظرات ()



 
نویسنده: علی - شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

توی یک کاغذ بی خط  ، حرفای  خسته  به   نوبت...
توی یه سرزمین نا مرد، حرف ت کرده قیامت...
ت مثل تو، مثل تردید...
ت مثل آخر طاقت...
مثل تنهایی ...
مثل تب...
.
.
.
.
.
.
.
.
مثل آخر خیانت.
به خدای هر چه ع  است.تو بمان اما سلامت.
پی نوشت:عاطفه علی ع ش ق

نظرات ()



 
نویسنده: علی - دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩

وقتی دوستی چنان کلمه ی عجیبیست
که از پس شنیدنش چشمان گرد میشود
انتظار عبثی است معنای دلتنگی را دانستن ....

نظرات ()



 
نویسنده: علی - یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩

روزگاری می شود ...
شیطان فریاد می زند...
آدم پیدا کنید، من سجده خواهم کرد!

 

نظرات ()



 
نویسنده: علی - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩

من دل به زیبایی، به خوبی میسپارم ؛ دینم این است .
من مهربانی را ستایش میکنم ؛ آیینم این است

پی نوشت: برای شیما که از هر چه شیمیست , خستست.

نظرات ()



 
نویسنده: علی - سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

به نام او...
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ....که در طریقت ما کا فریست رنجیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ....که در طریقت ما کا فریست رنجیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ....که در طریقت ما کا فریست رنجیدن

تنهایی را دوست داشتم...
چنان ینگه ی دنیا -آمریکا- که بومیان سر خپوستش را.
پیش از آنکه چشمان تو هوس ِ کریستف کلمپ شدن کنند.

مرگ را دوست داشتم ...
پیش از آنکه بدانم زندگی تو را
چون شکلاتی دو سر پیچ ِ کوچک برای کودکی چون من
در آستین پنهان کرده است.

پیش از تو زنی به سرزمین من آمد...
با ملاحانی مسرور...
و با کشتی هایی پر از پرچم فتح...
زنی که در ۱۲ سالگی کره زندگی را همچون کره زمین می شناخت...
و در اقیانوس عشق زیسته بود ...
و میدانست که در گوشه ای از این جهان پهناور
قاره ای صبور و تناور
انتظار کاشفانش را می سراید...
با دقت ِ تمام بر کوهساران عاشقم قدم نهاد ...
حتی پاچه هایش را بالا زد
در جگر رودهایم ترانه خواند تا ....

اما مرگ...
مرگ، وقتی مطمئن شد
دیگر جایی برای فتح نمانده...
دستِ مرگ...
و گریه من و کارگردان که نیچه می پنداشت مرده است...

تو را دوست دارم...
زیرا قصه ی کریستف کلمپ را نشنیده ای...
و چیزی از علم جغرافیای دروغ نمی دانی...
پای در وجودم گذاردی ...
عریان از سوداها ...
همچون رابینسون کروزوئه...
چنان که گویی کشتی هایت غرق شده اند...
به دور دست ها نگاه کردم هیچ کشتی شکسته ای ندیدم!
خوب نگریستم...
در چهره ات کشتی هایت را یافتم...
دچار به استیصال ،
به تماشای غرق شدن عزیزت،
امینت،امینه ات...
به نظاره نشسته بودی و می گریستی...
بغض های پنهانت که پیشتر در دل کاشته بودی ،
سر به آسمان کشیده بودند و طاق کرده بودند طاقتت را....
در غم هایت کنارت بودم...
در درد هایم کنارم نیستی!

بغض های پنهانم که پیشتر در دل کاشته بودم،
سر به آسمان کشیده است و طاق کرده است طاقتم را....

گر چه شش هشتم ز سالی و  ٢ سالی از پسش می شود حالم نپرسیدی ولی...
حال من خوب است...
.
.
.
.
.و این "تنها دروغ" است,راستش...
سیصد و شصپنج و یک چارم در شش.
بر مقصوم الیه اش هشت!
میشود نه ماه!
آه یادم رفت شد ٢ سالی از پسش رفتست!
شاید هم کمی بیشتر یا کمتر ،چه فرقی میکند!
اما...
اند سالیست غمگینم...
غمگینم.
نه برای آسمان
که با چشمانت برده ای...
نه برای بهار
که بدون بازوان تو نمی تواند از درختهای آن بوستان بالا برود
راستی؟ اذان بود یا آران...

غمگینم،
حتی نه برای زیبایی
که ایستاده برهنه در کنار تمام بزرگراه های عجول...

غمگینم
چون نام خاورمیانه را می دانم
اینجا " بشار اسدها " می نشینند
روی همان صندلی هایی که " حافظ اسد ها" می نشستند
اینجا ،
پدر ،
همه زندگی اش را،
حتی
مرگش را،
به ارث می گذارد برای فرزند...

انگشتان لرزانم را نمی اندیشم....
رگهای بر آمده دستانم را نمی اندیشم...

میترسم...
میترسم ،بره پلنگها نیز زخمی به دنیا بیایند...
میترسم ،
فردا ،
عشق ِتو ،
نام تو ،
در سینه ی پسرانم نیز ،


           آتش بپا کند!

 

 

                                 پی نوشت:هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.






loading...

 

نظرات ()



 
نویسنده: علی - چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩

دلم برای زندگی کردن تنگ شده.

نظرات ()



 
نویسنده: علی - یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩

دلهای پاک خطا نمی کنند،سادگی می کنند.
امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست...

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩

بی زحمت یکی از شما به مرگ بگوید فلانی آنقدر
خوابش می آید که حوصله مردن هم ندارد!

نظرات ()



 
نویسنده: علی - شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

بیش از همیشه محتاج توام ...
و تو بیش از همیشه تنهایم گذاشته ای.

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

نیمه شب /سی و یکم اردی بهشت/
بیمارستان فرح /تهران/

صدای گریه نوزادی که حرمت سکوت را به بازیچه می گیرد...
اولین سخن را با گریه خود آغاز می کند،شاید آخرین سخن
را با گریه دیگران به پایان رساند...
تا لحظاتی پیش کسی ضربات محکمی بر پشتش می کوبید
تا به او بیاموزد که تف کند به این دنیا ولی نه بر زندگی و
بفهمد در این دنیا باید  سیلی خور حوادث  باشد...

او  و عشق همزاد همند  ....
هنوز هم زندگی را دوست دارد....
زیرا برای این سوال خود پاسخی ندارد!
* نیستی را نمی فهمم ،آیا در نیستی حسرت هستی ام را خواهم فهمید؟*

مپندارید بوم نا امیدی به بام خاطر من میکشد پر باز.
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است....

مرا با عشق و با غم آفریدند.
خدا داند ز من کم  آفریدند.
نگویم من که الماسم و یا دریای نورم.
ولیکن تکه تیپا خورده سنگی بی غرورم.A.

پی نوشت :هنوز هم زندگی رو دوست دارم با تمام کثافتاش...

 

نظرات ()



 
نویسنده: علی - سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره ز غم  نمیخراشیم
ما خوبی او به  خلق گوییم
تا هر دو دروغ  گفته باشیم

نظرات ()



 
نویسنده: علی - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

شاید چیز دیگری میخواستم بگویم ،
نشد !
ناتمام هایم را نوشتم ،
که ببینی ، بشنوی ، بخوانی . . .
که ناتمام نمانم ،
.

.
.
.
.
.
نشد !

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸

نامم را پدرم انتخاب کرد
نام خانوادگیم را یکی از اجدادم
اگر چه از پدر و اجدادم رضایتمندم
زیراکه علی هستم و اگر لیاقتی باشد یار محمد
اما...
.
.
.
.
.
.
دیگر بس است راهم را خودم انتخاب خواهم کرد

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸

خدایا اگر من به تو بد کردم ،
تو را بنده ای دیگر بسیار است .
اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟!

نظرات ()



 
نویسنده: علی - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

متهم به ربودن چیزی که خود بخشیده ام.
کسی هست که چیزی را که خود بخشیده ،بدزدد؟
.
.
.
.
.
.
.
تو پاسخ گوی...

نظرات ()



 
نویسنده: علی - چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸

البته که انتخاب حق مسلم انسانهاست...
حتی اگر قابیل بودن را انتخاب کنند.
درد خون هابیل است که میریزد...
.
.
.
.
.
.
.
درد خون هابیل است که میریزد...

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

حتی خدا هم به خاطر  گلهایی که برایمان می فرستد،
چشم به راه پاسخ است...

نظرات ()



 
نویسنده: علی - جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

خدایا داد من بستان ز یاران    که مِی با دیگران خوردند و با من سر گران دارند

نظرات ()



 
نویسنده: علی - شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

در این روزگار  ِ مستعد ِ پریشانی،
سخت محتاج تو ام...

بتی که از من ساخته بودی نه از بزرگی من بود...
نه از دوست داشتن تو.
فقط میخواستی چیزی برای شکستن دم دست داشته باشی...
.
.
.
.
.
آدمیزاد است دیگر...
گاهی میشکند و گاهی میشکاند ...
گاهی از خشم ...
گاهی از درد... 
چه فرق میکند جرم چیست؟و از برای کیست؟ وقتی که داوری نیست...
تو بت شکستی، من خود شکستم.
تو بت شکن شدی،محبوب و سرفراز...
من از درد حرفهایی که شنیدم قامتم خم-بتی که نداشتم-چه چیز می شکستم؟
و چه چیز را شکستم!
.
.
.
.
.
چه فرق میکند جرم چیست؟و از برای کیست؟ وقتی که داوری نیست...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »